همشهری 26 بهمن 1374

هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکشت!

گفتگو با استاد حسن اسماعیل زاده نقاش قهوه خانه

اشاره :

از پله های تنگ و تاریک انتهای پاساژ حجم زاده میدان امام حسین که بالا بروی ، روبرویت مغازه ای است ، با تصاویری که سالها با آنها زندگی کرده ای ، زمانی که به پای نقال می نشستی و از نقل وی و چشم دوختن به تابلو ، یاد علی (ع) می کردی ، با اسیران کربلا می گریستی، بر مظلومیت امام حسین (ع) اشک می ریختی ، و از رزم رستم و اشکبوس به هیجان می آمدی و بر مرگ سهراب حسرت می خوردی .

داخل مغازه می شوی ، پیر مردی زنده دل روبرویت نشسته ، در خال گپ و گفتگو با دوستان و همچراغی هایش است ، وی استاد حسن اسماعیل زاده (چلیپا) ، از نوادر نقاشان قهوه خانه ای است . مردی با هفت دهه زندگی و غوطه خوردن در رنگ و بوم . بی خوابی های نیم شبی و نقش آفرینی هزاران تصاویر به یاد ماندنی بر تابلو به پای صحبتش می نشستیم .

 

نقاش قهوه خانه چه خصوصیاتی دارد ؟

فردی که نقاش قهوه خانه است باید شاهنامه را کامل بلد باشد . به مذهبش وارد باشد ، آداب و سنن کشورش را بشناسد .

 

در زندگی این نقاش باید چه خصوصیاتی داشته باشد ؟

انسان باشد ، با محبت باشد ، دنبال پول و پله نرود . به قول حافظ :

هرکه در مزرع دل تخم وفا سبز نکشت          زرد رویی کشد از حاصل خود وقت درو

 

فکر می کردید روزی به این موقعیت برسید و مشهور شوید ؟

من پدرم را ندیدم ، وقتی به دنیا آمدم ، تا جایی که یادم است ، پول و پله درست و حسابی هم نداشتیم و فک و فامیلمان هم ، زیاد تحویلمان نمی گرفتند . اما به نقاشی عشق می ورزیدم  یادم می آید که در زمستانها با گیوه و کفش پاره می رفتم درس . از آن زمان همیشه از خدا می خواستم که یک توانایی ای به من بدهد که پیش دوست و فامیل شرمنده نشوم و عهد کردم که اگر زمانی در موقعیت مناسبی قرار گرفتم ، انصاف و مروت را از دست ندهم .

 

یک نقاش چگونه می تواند انصاف و مروت اش را روی بوم نشان بدهد !؟

روی بوم که نه ! ولی من خودم و تمامی نقاشان قهوه خانه ای ، از ابتدای کارمان برای پول و مال و منال سراغ این کار نیامدیم ، همان اوایل انقلاب ، ما هزاران عکس شهید کشیدیم که وقتی فهمیدیم گمنام هستند ، فقط پول پارچه را از آنها گرفتیم .

 

چند سال دارید ؟

هفتاد سال ( با خنده می افزاید ، بزنم به تخته ! )

 

خانمتان چند سالشه ؟

شصت و خورده ای

 

با خانمتان چگونه آشنا شدید ؟

این سوالها چه می کنی ، دختر عمه ام بود ، و از کودکی همدیگر را می شناختیم . و ایشان شانزده ، هفده سالش بود که با هم ازدواج کردیم .

 

نقش همسرتان در پیشرفت و تعالی هنرتان به چه میران است ؟

خیلی زیاد  ، عیال بنده ، زحمات زیادی برای من کشیده است . وقتی از کار در قهوه خانه بر می گشتم ، می دیدم چای و غذا آماده است و شبها هم وقتی تابلو داشتم ، سینی رنگم را می گذاشت دم دستم تا وقتی شام خوردم بروم روی تابلو .

 

شما هم به همسرتان کمک می کنید ؟

گاهی وقتها که شام می خورم ، ظرفها را خودم می شورم .

 

چند تا بچه دارید ؟

6 تا ، 2 تا دختر ، 4 تا پسر .

 

الان تنها زندگی می کنید ؟

نه ، پسرانم ـ به جز کاظم (چلیپا) ـ با من هستند .

 

کدام یک از آنها را بیشتر دوست دارید ؟

می خواهید اعتراف بگیرید ، بعداً برای من دردسر درست کنید .

 

چه دردسری ...!؟

(با خنده) آقا الان بگویم این را بیشتر دوست دارم ، فردا آن یکی برایم شمشیر می کشد .

 

یک خاطره از کاظم تعریف کنید ؟

8 ، 9 سالش بود که ، یک روز رفت به زیر زمین و هر چه رنگ بود مالید به در و دیوار

 

چیزی به او نگفتید ؟

نه ! بچه بود دیگه ، بگیم زدیمش ، عجب حرفیه ها !

 

بهترین اثرتان را نام ببرید؟

تابلوی روز عاشورا که تمامی وقایع روز عاشورا در آن به تصویر کشیده شده است .

 

از مردم چه انتظاری دارید ؟

ما طمعکار نیستیم ، هر کسی هر کاری بیاورد ، وقتی انجام دادیم ، می گوییم ، چقدر داری بدی ، هر چی هم داد ، خدا را شکر می کنیم .

 

تاکنون حسادت کرده اید ؟

من از آدم حسود خوشم نمی آید .

 

آیا یک هنرمند می تواند حسود باشد ؟

نه ، هنرمند واقعی ، در ذاتش حسادت راه ندارد . بنده خاطره ای نقل کنم که بی مناسبت با سوالتان نیست . بنده خردسال بودم ، از ابتدای گلوبندک می آمدم ، در سر راه یک شخصی از اقلیت ارمنی به نام «مسیو بازیل» که دورنما کش بسیار معروفی هم بود مغازه ای داشت . و من هر روز سرم را به شیشه می چسباندم که تابوهای داخل مغازه را تماشا کنم ، ایشان می آمد دست مرا با مهربانی می گرفت می برد داخل مغازه که راحت تر تابلوهای داخل مغازه را تماشا کنم . اما در همان مسیر یک هنرمند خطاطی بود که وقتی می خواستیم تابلوهایش را نگاه کنیم با عصبانیت افراد را از جلوی مغازه اش دور می کرد که مبدا چیزی یاد بگیرند .

 

شده تا کنون حسرت چیزی را به دل داشته باشی ؟

یک صاحب کار تاجری داشتیم که از بنده پرسید ، روزگار را چگونه می گذرانی ، در جواب می گفتم . ما هر چه در زندگی می خواهیم  ،عکس آن را می کشیم و تماشا می کنیم !

 

یک خاطره تلخ از خودتان بگویید ؟

پانزده سالم بود که روزی تابلویی را برای فروش به یک سمساری بردم که صاحب آن ، وقتی تابلو را دید ، آن را پرت کرد وسط بازار و گفت بدرد نمی خورد . تابلو پاره شد و من خیلی ناراحت شدم . اما 20 ، 25 سال بعد ، که نمایشگاهی از آثارم را در خانه آفتاب به تماشا گذاشته بودم ، پسر همان سمساری آمد و خواستار خرید تابلویی شد ، به وی گفتم پدرت با من چنین کرد ، اما من کینه کسی را به دل ندارم و یکی از تابلوها را به او فروختم .

 

اوقات فراغتتان را چگونه می گذرانید؟

همه وقتم به نقاشی اختصاص دارد . به خدا گفتم . اگر مرا بردی آن دنیا یک سالنی به من بده با 10 ، 20 تا بوم و ویندوز (رنگ لوله ای بسیار مرغوب انگلیسی) که تمام وقتم را نقاشی بکشم .

 

آیا مدرک و شناسنامه می تواند معرف خوبی برای هنرمند باشد ؟

تا آنجایی که من یادم است ، کسی که جوهر هنر در وجودش نبوده ، نتوانسته با مدرک و لیسانس و دکترا هنرمند بشود . بنده خودم پنج کلاس سواد دارم . اما مدرک می تواند کار یک آدم هنرمند را راه بیندازد . به طور مثال الان بنده ، استاد همدانی ، استاد خلیلی و چند تای دیگر از نقاشهای قهوه خانه ای که عمری را به پای این کار گذاشتند ، دارای هیچ مدرکی نیستیم .

 

ولی از قرار ارشاد به بعضی از اساتید مدارک افتخاری داده است ؟

این مدارک افتخاری فقط به شاغلین در ادارات دولتی تعلق گرفته ، و شامل امثال ماها که آن زمان در فکر کارمند دولت شدن نبودیم ، نشده است .

 

حالا فرض کنیم به شما مدرک دکترای افتخاری دادند به چه دردتان می خورد ؟

بنده به هر آموزشگاهی که می روم تا آنجا هنرم را به جمع کثیری منتقل کنم ، از من مدرک می خواهند ، ما دیگر عمرمان به آخر رسیده ، اگر از ما استفاده نکنند آنقدر چیزی هم که از نقاشی قهوه خانه ای باقی مانده ، از بین می رود . البته ، چندی پیش شهرداری تهران ، در یک کارگاه فرهنگی ، قهوه خانه سنتی آذری را در میدان راه آهن راه انداخته که یک تحرکی را به ما بخشیده ، اما همچنان منتظریم که ارشاد هم این لطف را در حق ما بکند.

 

نصیحتی به جوانها بکنید ؟

اگر صنار سی شاهی هم دادند ، کار کن ، بیکاری خوب نیست .

 

از کار کرم خیزد و دیزی پر گوشت                بیکاری ورم آرد و سیلی ور گوش